زنگ آخر یادگارها

یادها

یادهای کودکی (تلخ و شیرین - زشت و زیبا)- یادگار از مدرسه               زنگ آخر

عزیزانی که پیام داده اند:

آقای مهدی سهرابی- مشهد

سروده‌یِ بسیار زیبای شما با آثار زیبای شاعران بزرگ فارسی پهلو می‌زند. برای درج آن درنگ جایز نبود. و این سروده‌یِ زیبا با عنوان «فردا شود دنیا گلستان» اکنون روبروی شماست.

شاید روزی این دروغ، راست شود و «فردا شود دنیا گلستان»

اما در روزگاری که راست هم راست نمی‌شود، دروغ چه جای راست شدن دارد؟!

خانم سهیلا سالاری - سنقر

امیدوارم هر چه زودتر چشمه‌یِ جوانی را پیدا کنید.

قطعه زیبای شما نشان دهنده این است که مستعد سرودن‌اید.

منتظر قطعه های زیباترتان هستیم.

اینهم سرآغاز قطعه‌ی ارسالی شما:

اکنون چشم هایم را گشوده ام پاهای سست و زبان کودکی ام را به فراموشی سپرده ام

خانم سارا - خوی

پاسختان را می‌توانید در صفحه مشاوره ببینید. ‌

خانم الهام امینی -  تهران

خیلی شتابزده نوشته اید. در نوشته تان جای فعل‌ها خالی است. زنگ تفریحتان کمی درس و مشق قاطی داشت.

اینم تکه ای از نوشته تان که فعل‌هایش غایبند:

زنگ تفریح که حتما نباید حتما بیست الی نیم ساعت ((البته به لطف ناظم محترمه که دست مبارکه دیرتر زنگ رو می فشاره))

از ناظم محترمه‌تان هم خواهش می‌کنیم زودتر بقشاره!

خانم نرگس جمالی - تهران

امان از امتحان عربی اینقدر شما را گیج کرده که امتحان را امتهان نوشته اید.

 

 

 

 

 

 

 

برای ارسال مطلب اينجا   را كليك كنيد.

تنبيه با نمره‌ي انظباط

سال اول دبيرستان بوديم. من و چندتا از دوستانم كه هميشه‌ي خدا دم در دفتر بوديم اين‌بار درس دين و زندگي را بلد نبوديم. ما را فرستادند دفتر تا تعهد بديم درس بخوانيم، خانم ناظم يك دفتر آورد و داد امضا كنيم. همه امضا كردند نوبت به من كه رسيد، اسم و فاميلم را به انگليسي نوشتم. خانم ناظم هر چه زور زد، نتوانست بفهمه امضاي كيه. چند تا دري وري نثارمان كرد، بعد هم قرار گذاشت از نمره‌ي انظباط ما دو نمره از هر كدام از ما كم كنه.

معصومه جاودانه

89/7/11

پهلوان  آبکی

عبدالمتعال روزی را به یاد آورد که دانش‌آموز دبیرستان «السعیدیه» بود و با همکلاس‌هایش در کارگاه بودند، ناگهان آتشی در گرفت، همه‌ی دانش‌آموزان گریختند، و او پیشاپیش آن‌ها می‌گریخت، ناگهان پایش به سطل آبی گیر کرد، و زمین خورد...

کار خاموش کردن آتش پایان یافت، ناظم دبیرستان او را دید که با تنی خیس کنار سطل  روی زمین افتاده است، گمان کرد عبدالمتعال تنها دانش‌آموزی است که نگریخته و مانده است تا آتش را خاموش کند و خود را به خطر انداخته تا کارگاه مدرسه را نجات دهد. پس دانش‌آموزان را در حیاط دبیرستان جمع کرد، و بی‌باکی، دلیری و از جان گذشتگی عبدالمتعال را به خاطر مدرسه ستود، و مدالی به گردنش آویخت که روی آن نوشته شده بود «پهلوان دبیرستان السعیدیه».

 و سال‌های تحصیلش قهرمان دبیرستان بود، زیرا آن قدر برای گریختن دستپاچه شده بود که سطل آب را ندیده و سُر خورده بود توی آن!!

قاچی از رمان بلند «نه»  نوشته مصطفی امین

در حال برگردن به فارسی توسط محمد باقر عطاری

فردا شود دنيا گلستان

هر غروب آنگاه كاين عالم فروز ِ پر فروغ

در پس ِ كُهسار ِ مغرب چهره پنهان مي كند

كورسويي از اميد اندر دلم سر مي زند

تا سحرگه صحبت از « فردا شود دنيا گلستان.» می‌كند

راست - مي دانم - نمي گويد؛ ولی با اين دروغ

- راست خواهی - رنج ها را بر من آسان مي كند !

مهدی سهرابی

وقتی كه بچه بودم

وقتی كه من بچه بودم

                      لذت خطی بود

                            از پرتاب يك سنگ

                                       تا زوزه‌ی

                                           آن سگ پير رنجور 

                                   

                                                              وقتی كه من بچه بودم

                                                                                   غم بود

                                                                                   اما كم بود.

اسماعيل شاهرودی

خاطره يك زنگ تفريح

زنگ تفریح، هم زنگ تفریح های قدیم. وسط های کلاس که می شد گوشها را تیز می کردیم و گوش به زنگ صدای زنگ بودیم. یک بار وسط کلاس، اشتباهی زنگ خورد، بچه ها مثل فشنگی که از تفنگ در کرده باشند از کلاس بیرون پریدند. و در یک چشم بهم زدن کلاس مثل سر بی موی دبیر تاریخ جغرافی مان خالی شد. بچه‌ها اين فرصت طلايی را كه به ندرت اتفاق می‌افتد، حاضر نبودند از دست بدهند. اما شيرينی اين اتفاق هنوز بيخ دندان‌مان درست مزه نكرده بود كه سر کله‌ی دو ناظم مدرسه با تركه‌های يك متر و نيمشان، پیدا شد تا ما را به زبان خوش!! به سمت کلاسها هدایت کنند. ولی نه توپ و تشر ناظم‌ها راه به جایی می برد و نه ترکه‌های بلند یک متر و نیمی‌شان دانش آموزی را به کلاس درس هدايت می‌كرد. بچه‌ها در غیب شدن دست اجنه را از پشت بسته بودند. یکی از دانش آموزان مانند گربه از درخت چنار گوشه حیاط مدرسه بالا رفته و مثل کلاغ روی یکی از شاخه های آن نشسته بود.

حياط دبيرستانی كه در آن درس می‌خوانديم بسيار بزرگ بود و دور تا دور آن، جوی آب پهنی قرار داشت كه در دو طرف جو درختان چناز و تبريزی و  سپيدار كاشته بودند. يكی از ناظم‌ها كه متوجه دانش‌آموز روی درخت شده بود، كره‌خر گويان با تركه به او اشاره كرد و به طرف درختی كه دانش‌آموز بخت برگشته روی آن بود خيز برداشت. ولی از جوی آب غافل مانده‌ بود، تعادلش را از دست داد و  به درون جوی آب در غلطيد. ترس، صدای خنده‌ها را فرو می‌خورد. و هريك از بچه‌ها تلاش می‌كرد به نحوی جلوی خنده‌ی خود را بگيرد.

با افتادن ناظم به جوی آب زنگ تفريح ادامه پيدا كرد ولی دانش‌آموزی كه از درخت بالا رفته‌بود سه روز تمام پشت در دفتر مدرسه ايستاده بود و از زحمت كلاس رفتن خلاص شده بود.

از دفتر خاطرات مدير سايت

 

 

 

چند نکته:

از مهرماه 85 نوشته ها و درد دل های شما در این صفحه درج خواهد شد. برای ارسال مطلب نکات زیر را مد نظر قرار دهید:

1. خاطرات دوران تحصیل، آرزوها، مشکلات تحصیلی، و نکات جالب دیگری که در دوران تحصیل برایتان پیش آمده است؛ از جمله عنوان هایی است که می توانید مطالب خود را در قالب آن ارسال کنید.

2. زیبایی نوشته ها و رعایت اصول نگارش موجب می شود که خوانندگان مطالب شما را با لذت بخوانند.

3. نوشته ها تا ممکن است کوتاه بوده و دارای نکته یِ جالب برای خوانندگان یا پیامی برای دست اندرکاران باشد.

4. ویراستاری نوشته ها از نظر نگارشی به طوری که اصل نوشته شما تغییر نکند، وظیفه ای است که ما برعهده خواهیم گرفت.

5. اگر مطلب را از جایی نقل می کنید حتماً مشخصات کامل مأخذ را ذکر کنید.

6. در صورتی که نخواهید نامتان در زیر نوشته بیاید، عبارت امضا محفوظ را در بالا یا زیر نوشته درج کنید.

موفق باشید

مدیر سایت

 

 


Questions or problems regarding this web site should be directed to  info@daneshamoozan.com .
Copyright © 2004
daneshamoozan  All rights reserved.